ريشههاى عدالت اجتماعى در حكومت علوى
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدّمه
از جمله بحثهايى كه همگان مشتاق و شيداى آن هستند، بحث از «عدالت اجتماعى در حكومت علوى» است و توصيفش حتى اگر
دسترسى به آن امكانپذير نباشد، خود به خود از اهداف است؛ زيرا، خود اين بحث:
1. بارقه اميد را در دلهاى عدالت خواهان زنده نگه مىدارد.
2. آنان را هر چه بيشتر منتظر عدلگستر مطلق جهان مىكند.
3. دوستداران واقعى حضرت علىعليهالسلام را به تفكّر براى پيدا كردن راهحلهايى براى مشابهت بخشيدن حكومتهاى فعلى مسلمانان به
حكومت آن حضرت برمىانگيزد.
ركن اصلى در حكومت علوى
بحث مهم در اين باره، بحث ريشههاى عدالت اجتماعى در حكومت علوى است. با توجّه به شناخت آن ريشهها، مىتوان نظر داد كه تا
چه حد مىتوان اميدوار بود كه حكومتى همسان آن حكومت تشكيل شود و چه راهكارهايى بايد به كار گرفته شود و هر راهكارى چند
درصد در رسيدن به هدف، نتيجه بخش است.
ريشه عدالت اجتماعى در حكومت علوى
ريشه عدالت اجتماعى در حكومت علوى را بايد بيشتر در حاكم آن، يعنى حضرتعلىعليهالسلام يافت؛ زيرا، قانون، يعنى قرآن و سنت،
براى همه حاكمان قبلى و بعدى، امرى ثابت و قابل دسترسى و مردم نيز پيوسته از اقشار گوناگون و با استعدادهاى متفاوت، در اختيار
آنان بوده است:
«الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» و اين حاكمان هستند كه بايد استعداد مردم را شكوفا كنند و آنان را به{P . كتاب مَن لايحضره
الفقيه، ج 4، ص 380، ح 5821. P} كمال برسانند و «و يثيروالهم دفائن العقول» را تحقق بخشند. {P . نهجالبلاغه، خ 1. P}
ويژگيهاى حضرت علىعليهالسلام
«اگر چه تناسب حكم و موضوع» به ما مىگويد، بايد نخستين ويژگى حضرت علىعليهالسلام را «عدالت» او دانست - زيرا كسى كه خود
عادل نباشد، نمىتواند عدالت اجتماعى برقرار كند ولى بايد اذعان كرد كه عدالتِ به تنهايى، نمىتواند عدالت اجتماعى را به ارمغان
بياورد؛ زيرا، عدالت اجتماعى، تنها، تجاوز نكردن به حقوق ديگران و تضييع حقوق آنان در جهت نفع خود و خويشان خود و حزب و جناح خود
نيست، بلكه يكى از اركان عدالت اجتماعى، برگرداندن مفاسد گذشتگان به درستى و صلاح، و ركن ديگر آن تحت تأثير القائات واقع نشده
است؛ زيرا، ممكن است شيادان با تبليغات خود، حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند و حاكم عادل را به موضعگيرى غلط بكشانند و
ممكن است چنان مقام و مسند را در نظر حاكم مهم جلوه دهند. كه او حاضر شود براى بقاى حكومت خود هر ناعدالتى را انجام دهد، به
خيال اين كه پس از استقرار حكومت و استحكام پايههاى آن، عدالت را اجرا كند.
بنابراين براى اجراى عدالت اجتماعى، نيازمند عدالت حاكم و علم حاكم و ورع و زهد وى مىباشيم و بدون اين ويژگيها، انتظار عدالت
اجتماعىِ كامل، انتظارى بىمورد است. اين ويژگيها، بلكه بالاتر از آن، در حضرت علىعليهالسلام جمع بود. اين ويژگيها همه، در ذيل صفت
عصمت، قابل دسترسى و بررسى است. در ذيل عنوان «عصمت» مباحث فراوان و مفيدى وجود دارد كه محدوديت نوشتار، اجازه ورود به
آنها را نمىدهد، ولى تنها نكتهاى كه مىتوان به آن اشاره كرد و در الگو و اسوه بودن راه و مرام و مشى حضرت علىعليهالسلام در امور
فردى و اجتماعى نقش كليدى دارد، اين است كه عصمت، به معناى سلبِ اختيارِ گناه از معصوم نيست، بلكه به اين معناست كه معصوم،
با علم و معرفت و شناختى كه از گناه و اثرات آن دارد و شناخت و معرفتى كه به ذات حق و نعمتهاى او و آن چه كه لايق به اوست، دارد، بر
تمام قواى احساسى و شهوانى و غضبى و... غلبه مىكند به گونهاى كه آن قوا نمىتوانند حتى تصور گناه كردن را نيز در او ايجاد يا تحريك
كنند، نظير اينكه يك شخص معمولى هيچ گاه تصور متلوّث كردن بدن و لباس خود، از نجاستها و كثافتها را، حتى در مخيله خود نمى
پروراند، نه اين كه چنين اختيارى از وى سلب شده باشد.
به عبارت ديگر، عصمت حضرت در پرتو علم و تربيت و عوامل ديگرى بود كه در اين مقاله به آن اشاره خواهيم كرد، نه اين كه عصمت امرى
تكوينى بوده است.
چگونگى پيدايش عدالت، علم، زهد و ورع در حضرت علىعليهالسلام
روشن است كه اين صفات، صفات روحى و ملكات وجودى هستند كه بايد آنها را به دست آورد و از طرف ديگر به راحتى نيز قابل دستيابى
نيستند؛ زيرا، امور حقيقى، ايجادشان، مشابه ايجاد امور اعتبارى نيست كه با گفتن يك لفظ، قابل ايجادند - چنان كه بالفظ «بعت»: بيع و
بالفظ «انكحت» عقد ازدواج ايجاد مىشود - بلكه براى ايجاد هر يك از ملكات روحى بايد چندين سال زحمت طاقتفرسا كشيد و تازه معلوم
نيست كه پس از طى مراحل، در وقت امتحان، به توان از عهده آن برآمد. چه بسا افرادى كه در كسب ملكات اخلاقى، توافيقى داشتهاند،
ولى بالاخره در مقابل حبّ رياست و حبّ مقام شكست خوردهاند و به حقانيت سخن معروفى كه به اسم حديث شهرت يافته، يعنى «آخر
ما يخرج من قلوب الصديقين حبّ الجاه» مُهر صحت زدهاند. {P . آخرين چيزى كه از قلب افراد صديق و درستكار خارج مىشود، حبّ مقام
است. P}
حال، سخن اين است كه «حضرت علىعليهالسلام چگونه به اين ملكات دست يافت و آنها را اين چنين در خود پرورش داد كه حوادث تلخ و
شيرين او را از جاى نلرزاند واستدلالهاى به ظاهر عقلپسند، بر او غلبه نكرد؟» و «چگونه به پنج سال حكومتِ همراه اب گرفتاريهاى بسيار
تن داد و نخواست حكومتى طولانىتر يا موروثى ايجاد كند؟» و «او چگونه بود كه توانست سعادت آخرت و نام نيكِ يگانه حكومتِ عادلانه
اسلامى را براى خود جاودانه كند و حكومتى منحصر به فرد تشكيل دهد، به گونهاى كه تا درازاى هستى، همه انسانها در آرزوى وجود
چنين حكومتى باشند؟»
در اين جا اگر به نكته ديگرى نيز توجّه شود، شايد مطلب روشنتر شود و آن اين كه نمىتوان گفت تمامى كسانى كه پس از پيامبراكرم
صلى الله عليه وآله تا امروز براى پياده كردن عدالت در سرزمين حجاز يا ساير سرزمينهاى مسلمانان قيام كردهاند، انسانهاى بد و فاسدى
بودهاند، ولى به وضوح مىبينيم كه بيشتر آنها وقتى كه ظالم و ستمگرى را سرنگون كردند، خوشان به ظلم و ستم پرداختند به گونهاى كه
به فرمايش امام خمينىقدس سره همه شاهان فاسد بودهاند. پس اگر مىبينيم كه در ميان حاكمان، تنها يك حاكم پيدا مىشود كه دوران
حكومتش از هر ظلمى خالى است، اين، نشان مىدهد كه او بيش از ديگران خود ساخته بوده و ملكاتى كه كسب كرده، آن چنان بوده كه
در تمامى وجودش و در تمامى زمانها و مكانها و در برخورد با تمامى افراد و جريانها برايش كارساز بوده است.
به طور قطع، مىتوان گفت: اين ملكات و ويژگيها، در اين حد سرشار و كامل، براى هيچ كس - جز معصومانعليهالسلام - پس از وى حاصل
نگرديده است.
در اين جاست كه هر محققى خواهان آن است كه بداند «مگر حضرت علىعليهالسلام چگونه بوده و در كدامين مكتب آموزش ديده و چه
روحيهاى داشته كه كسى پس از وى به او نرسيده است؟».
عوامل و موجبات عدالت بىبديل حضرت علىعليهالسلام
عواملى را كه موجب عدالت بىبديل حضرت علىعليهالسلام گرديد، مىتوان به چند دسته تقسيم كرد:
1. عوامل وراثتى و ژنتيكى؛ 2 .عوامل محيطى؛ 3 .نيت و عزم و اراده خود حضرتعلىعليهالسلام. قبل از ورود به بحث، توضيحى درباره
تقسيمبندى فوق لازم است و آن، اين كه اولاً عواملى را كه از راه نطفه به فرزند منتقل مىشود، «ژنتيكى» و «وراثتى» و عواملى را كه
پس از آن اتفاق بيفتد، «محيطى» مىنامند. بنابراين، آن چه كه در مدت حمل، اتفاق مىافتد، از غذاى خوب يا بد مادر و... نيز از عوامل
محيطى شمرده مىشود.
و ثانياً، بيولوژيستها كه درباره ژنتيك و غيره بحث مىكنند، حركات و كارها و مرضها و ويژگيهاى هر موجود زنده را به دو عامل وراثت يا محيط
نسبت مىدهند، در حالى كه آنان از عامل سومى غفلت كردهاند. اين عامل سوم، همان «تصميم و اراده انسان» است. دانشمندان
مغرب زمين، چون تجربياتشان بر روى گياهان و حيوانات بوده، از اين مهم غفلت كردهاند، ولى در روايتهاى ما، علاوه بر محيط و ژنتيك، بر
عزم و اراده نيز تأكيد شده و سهم او مشخص شده است كه ان شاءاللَّه در خلال مباحث آينده، به آن اشاره خواهد شد.
ترتيب طبيعى بحث، اقتضا مىكند كه ابتدا، درباره عوامل ژنتيكى و سپس درباره عوامل محيطى بحث شود، ولى چون به بحث عوامل
ژنتيكى، در مجامع علمىِ حوزوى، كمتر پرداخته شده و ذهنها با آن مأنوس نيست و پرداختن به بحث عميق ژنتيك، آن گونه كه، از
روايتهاى طينت فهميده مىشود، در اين نوشتار مختصر امكانپذير نيست، بحث عوامل محيطى را مقدم مىداريم و از عوامل ژنتيكى به
طور اجمالى و سربسته سخن خواهيم گفت.
1. عوامل محيطى
برخى از عوامل محيطى كه در شكل گرفتن شخصيت حضرتعلىعليهالسلام و از جمله عدالت و علم او مؤثر بوده است، عبارت است از:
الف) او، مادرى داشت كه در ميان زنان عالَم، از برخى جهات منحصر به فرد بود. مثلاً، او هنگامى كه دردِ زايمانِ آزارش مىداد، به
مسجدالحرام و به خانه كعبه پناهنده شد، در حالى كه تا آن زمان هيچ زنى به چنين فكرى نيفتاده بود.
بنابراين مىتوان گفت، مادرش، خانمى بوده كه كاملاً غرق در ياد خداوند بوده كه حتى درد زايمان كه همگان را به سوى پناهگاههاى
مادى - از قبيل بيمارستان، ماما، مادر، همسايه و... - مىكشاند، او را به سوى خانه خدا كشانده است و جالبتر اين كه خانه ساخته
شده از سنگ و گِل و در ظاهر و از نظر مادى، پايينتر و كم قيمتتر از ساير بناها، از خود شعور زايدالوصوفى نشان مىدهد و ديوار خود را
مىشكافد و فاطمه بنتاسد را به درون خود فرا مىخواند. بنابراين راهى كه مادر علىعليهالسلام از آن، وارد كعبه شد نيز منحصر به فرد
است و كس ديگرى تا آن زمان از آن در وارد نشده است. {P . بحارالانوار، ج 35، ص 5، ج 3، و ص 7، ج 8، ح 10، و ح 8، ح 11، و ص 17، ح
14، و... P}
تربيت حضرت علىعليهالسلام در دامان مادرى اين چنين غرق در ياد خدا، آغاز شده و محيط روزگار حتى سنگ و خاك خانه خدا كه در
ظاهر بىجان مىنمايد - نيز خود را در خدمت آن مادر و اين فرزند قرار مىدهد و فرزندى كه در دامن چنين مادرى تربيت شود، حتماً درس
پاكى و ورع و عدالت را نيز فرامىگيرد.
ب) او، پدرى داشت كه داراى سجاياى اخلاقى فراوان بود، به گونهاى كه از ميان فرزندان عبدالمطلب، تنها، او به رياست بنىهاشم برگزيده
شد، در حالى كه برادران ديگرى چون حمزه و عبدس و... نيز وجود داشتند كه از نظر سِنىّ، مادى و مال و منال نيز بر حضرت ابوطالب برترى
داشتند.
ج) با وجود چنين پدر و مادر خوبى، باز خداوند خواست كه حضرت علىعليهالسلام از همان دوران طفوليت، تحت تربيت معلم و مربى بالاتر
و والاترى قرار گيرد. خشكسالى و قحطى مكه و فقر مالى ابوطالب و تعداد فرزندان او، حضرت محمّدصلى الله عليه وآله را به فكر انداخت كه
به يارى عموى خود بشتابد و با مشورت با عباس، عموى خود، نزد ابوطالب رفتند تا هر يك، فرزندى از فرزندان او را قبول كنند و به خانه
خود ببرند و از اين راه، مقدارى از هزينههاى زندگى ابوطالب را بكاهند. در اين تقسيم و هميارى، حضرت علىعليهالسلام به خانه حضرت
محمّدصلى الله عليه وآله وارد شد، تا در مدرسه{P . بحارالانوار، ج 35، ص 24، ح 19. P}
خصوصى معلمى كه صيت امانتدارى و راستگوييش، شهر مكه و اطراف آن را پركرده بود، وارد شود و در آن مدرسه، درس امانتدارى و
راستگويى و درستكارى و... را بياموزد. حضرت علىعليهالسلام نيز شاگرد خوبى بود، به گونهاى كه وقتى به سن ده سالگى رسيد و در
همان زمان حضرتمحمّدصلى الله عليه وآله به پيامبرى مبعوث شد، به آن حضرت ايمان آورد و در مقابل كسانى كه به او گفتند: «آيا با
پدرت مشورت كردهاى؟»، جواب داد: «مگر در آمدنم به اين دنيا با آنان مشورت كرده بودم كه اكنون مشورت كنم؟».
حضرت، با اين بيان، علاوه بر جواب اقناعى به آنان، نشان داد كه ايمان آوردن، همانند متولد شدن داراى ارزش و مقام است و او نيز به
ارزشِ ايمان آوردن خودش واقف است تا كسى نگويد: «او، بچه بوده و از روى احساسات، و بدون آگاهى ايمان آورده و ايمانش بىارزش
است»! و افزون بر اينها نشان داد كه از استاد خويش، درس استدلال و بيان منطقى را نيز فرا گرفته و مىتواند در دوران كودكى، با بزرگان
به گونهاى استدلالى وارد بحث شود و آنان را مُجاب يا قانع كند.
او، از دوران طفوليت، در خانه پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله رشد كرد و با آمدن نخستين آيات و مبعوث شدن رسول گرامى اسلام به
نبوت، به او ايمان آورد و مدتهاى مديد، با حضرت خديجه، براى آن حضرت كه در غار حرا به عبادت و چلهنشينى مشغول بود، طعام و غذا
مىبرد و آيات نازل شده را فرامىگرفت و به مرحلهاى رسيد كه حضرت ختمى مرتبت به او فرمود: «إنّك تسمع ما أسمع وترى ما أرى إلّا أنك
لستَ ببنيٍ» «تو مىشنوى آن چه را كه من مىشنوم و مىبينى آن{P . نهجالبلاغه، خ 192. P} چه را كه من مىبينم، ولى تو پيامبر
نيستى».
از اين جمله مىتوان برداشت كرد كه علىعليهالسلام در تمامى كمالات، به حد پيامبراكرمصلى الله عليه وآله رسيده بود، اما چون مقام
نبوت، مقامى اعتبارى است و چون آن حضرت، خاتم پيامبران بوده است، ديگر نيازى نبوده كه حضرت علىعليهالسلام پيامبر باشد.
به هر حال، او تمام سجاياى اخلاقى پيامبرصلى الله عليه وآله را در خود پرورش داد و تمامى علوم حضرت را فراگرفت و سلوك رفتارى
پيامبرصلى الله عليه وآله را كاملاً بر خود منطبق ساخت.
در اين جا مناسب است كلماتى را از نهجالبلاغه - كه بر مطالب گذشته و بيش از آنها دلالت دارد - ذكر كنيم:
«و قد علمتم موضعي من رسول اللَّهصلى الله عليه وآله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعني في حِجره و أنا ولدٌ يضمنى إلى صدره و
يكنفُني في فراشه و يُمِسُّني جَسَده و يُشمُّني عَرْفَهُ و كان يَمْضَغُ الشيءَ ثم يُلقْمنيه، و ما وجدلي كذْبَةً في قولٍ و لا خَطْلَةً في فِعْلٍ... و
لقد كنت أتَّبِعُهُ اتَّباعَ الفصيلِ أثَرِ أُمِّهِ، يرفع لي في كل يومٍ من أخلاقه عَلَماًو يأمُرُني بالاقتداء به، و لقد كان يُجاوِرُ في كلِّ سنةٍ بحراءَ، فأراه و
لايراه غيري و لمْ يَجْمَعْ بيتٌ واحدٌ يومئذٍ في الإسلام غيرَ رسول اللَّهصلى الله عليه وآله و خديجةَ و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرسالة و
أشمُّ ريح النبوةِ و لقد سمعتُ رَنَّةَ الشيطانِ حين نزل الوحيُ عليهصلى الله عليه وآله فقلت: «يا رسولاللَّه! ما هذه الرنّة؟؟». فقال:«هذا
الشيطان قد أيِسَ من عبادته. إنَّك تسمع ما أسمع وترى ما أرى إلّا أنَّك لستَ ببنَيٍّ ولكنّك لَوَزيرٌ و إنَّك لَعَلَى خيرٍ». {P . نهجالبلاغه، خ 192.
P}
شما به خوبى موقعيت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسولخدا مىدانيد: او مرا در دامن خويش پرورش
داد؛ من كودك بودم و او (همچونفرزندش) در آغوش خويش مىفشرد؛ در استراحتگاه مخصوص خويش جاى مىداد؛ بدنش را به بدنم
مىچسبانيد و بوى پاكيزه خودش را به مشامم مىرساند؛ غذا را مىجويد و در دهانم مىگذاشت؛ هرگز دروغى در گفتارم نيافت و
اشتباهى در كردارم پيدا ننمود...
من، مانند سايهاى به دنبال آن حضرت حركت مىكردم و او هر روز نكته تازهاى از اخلاق نيك را براى من آشكار{P . تعبير حضرت علىعليه
السلام «مانند بچه شتر همراه مادش است كه نوعى تشبيه است و در فارسى به جاى آن «مانند سايه» را به كار مىبريم. P}
مىساخت و به من فرمان مىداد كه به او اقتدا كنم؛ وى مدتى از سال را در حرا به سر مىبرد و تنها من او را مشاهده مىكردم و كسى
جز من او را نمىديد.
در آن روز، غير از خانه پيامبرصلى الله عليه وآله خانهاى كه در آن اسلام راه يافته باشد وجود نداشت، و در آن خانه، پيامبر اكرم و خديجه
بود و من سومين آنان بودم.
من، نور وحى و رسالت را مىديدم و نسيم نبوت او را استشمام مىكردم. در هنگام نزول وحى بر آن حضرت، من، صداى ناله شيطان را
شنيدم، از رسول خدا پرسيدم: «اين ناله، چيست؟». فرمود: اين، شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گشته. تو آن چه را كه من
مىشنوم، مىشنوى و آن چه را كه من مىبينم، مىبينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى بلكه وزير هستى و بر طريق جاده خير قرار دارى».
معلوم است كه بودن در خانه پيامبرصلى الله عليه وآله و از دست او غذا خوردن و با او مأنوس بودن، خيلى براى حضرت مهم بوده و در
روحيه و اخلاقش تأثير داشته است، و الّا لازم نبود در سن پيرى و در دوران خلافت خويش، از لقمهگيرى يا غذا جويدن پيامبراكرمصلى الله
عليه وآله براى او، در جلسه عمومى سخن بگويد.
روشن است كه او مىخواهد با اين جملات، جوّ فرهنگى خود را بيان كند و بگويد، محيطى كه من در آن پرورش يافتم، محيطى كاملاً
معنوى بود و نزديكترين فرد به رسول خدا، من بودم و اگر او از دست مبارك خودش به من غذا مىخورانيد، معلوم است كه مواظب بوده تا
غذاى حرام و مشكوك و مضرّ نخورم و اگر او، هر روز، ادب و اخلاق جديدى به من مىآموخت و مرا به عمل به آن فرمان مىداد، پس اخلاق و
رفتارم، پيامبرگونه و مورد تأييد اوست و آن چنان پرورش يافتم كه از زبان من حتى يك دورغ كوچك نيز صادر نشد، و در دوران كودكى،
خطايى از من سر نزد.
به بيان واضحتر، حضرت علىعليهالسلام مىخواهد دوران كودكى خود را و دورانى را كه در تحت تربيت پيامبراكرمصلى الله عليه وآله بوده
است، شاهد و دليل كارهاى خود در زمان زمامدارى خود بداند و بگويد، استاد كل و معلم بشريت در آن دوران، از من خطايى نگرفت،
بنابراين اَعمال من در دوران زمامدارى برخاسته از همان روحيات و روش و منش است؛ يعنى، همانگونه كه ما، درصدد ريشهيابى عدالت
اجتماعى آن حضرت هستيم، خود آن حضرت نيز درصدد نماياندن ريشهها و زمينههاى كارهاى خودش است.
د) علاوه بر اين كه حضرت علىعليهالسلام در خانه پيامبراكرمصلى الله عليه وآله و تحت تربيت مستقيم او بود، در عمل و در موقعيتهاى
بسيار حساس نيز برخوردهايى از پيامبراكرمصلى الله عليه وآله مىديد كه براى او خيلى مهم و آموزند بود. او مىديد پيامبر اكرمصلى الله
عليه وآله قبل از نبوت، امين بود و پس از نبوت نيز امين، و امانت داريش به حدى بود كه پس از نبوت نيز امين، و امانتداريش به حدى بود
كه پس از بعثت و پس از علنى كردن تبليغ، با اين كه مشركان با او مخالفت مىكردند، باز امانتهايشان را نزد او مىگذاشتند و
پيامبراكرمصلى الله عليه وآله نيز به خوبى امانتدارى مىكرد. نمود بيشتر و والاتر امانتدارى حضرت، آن هنگام ظاهر شد كه مشركان قصد
ترور او را كردند و پيك وحى، حضرت را با خبر ساخت و او تصميم به هجرت از مكه به مدينه گرفت، با اين حال نگران امانتهاى مردمان
مشركى بود كه برخى از آنان در نقشه ترور او شركت داشتند، لذا به حضرت علىعليهالسلام سفارش كرد كه چند روز در مكه بماند و
امانت مردم را به آنان برگرداند. اين رفتار عملى پيامبراكرمصلى الله عليه وآله با مشركان و حتى با دشمنانِ مصمم به قتل او، چنان تأثيرى
در روحيه مولاى متقيان گذاشت كه خود، درباره قاتل خود، به فرزندانش سفارش كرد:
«انظر و إذا أنَا مِتُّ من ضربته هذه، فاضربوه ضربةً بضربةٍ و لاتُمَثِّلوا بالرجل...؛ توجّه كنيد وقتى من از اين{P . نهجالبلاغه، ن 47. P}
ضربه مُردَم، به او [ابنملجم] يك ضربه در مقابل ضربهاش بزنيد و آن مرد را تكهتكه نكنيد!
ه) حضرت علىعليهالسلام با چشم خود ديده بود با اين كه حضرت محمّدصلى الله عليه وآله وارد مدينه شد و اوس و خزرج و ساير قبايل،
از او استقبال كردند و او را به رياست خود پذيرفتند، امّا زندگى سادهاش را رها نكرد و حتى پس از پيروزيهاى فراوانِ در بدر و...
سلطه بر جزيرة العرب، پيامبراكرمصلى الله عليه وآله مانند بردگان بر زمين مىنشست و كفش خود را با دست خود تعمير مىكرد و...
اينها، در ذهن حضرت علىعليهالسلام نقش بست و حضرت، بارها، در خطبههايش، به زندگى ساده پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله اشاره
كرد:
«فتأسَّ بِنَبيِّك الأطيب الأطهر، فإنَّ فيه أُسوة لمَنْ تأسَّى... عُرِضَتْ عليه الدنيا فأبى أنْ يقبلها، و علم أنَّ اللَّه سبحانه أبغض شيئاً فأبْغَضهُ...
و لقد كانصلى الله عليه وآله ياكل على الأرض و يجلس جلسةَ العبد و يخصِفُ بيده نَعْلَهُ و يرقَعُ بيده ثَوْبَهُ و يركب الحمارَ العاري و يُرْدِفُ
خَلْفَهُ، و يكون الستر على باب بيته فتكون فيه التصاوير فيقول: «يا فلانة لِأحدى زوجته غَيِّبيه عنّى فإنّي إذا نظرتُ إليه ذكرتُ الدنيا و
زخارفها!»، فاَعَرض عن الدنيا قلب و أمات ذكرها من نفسه». {P . نهجالبلاغه، خ 160. P}
پيامبر پاك و پاكيزهات را الگو و اسوه قرار بده؛ زيرا، راه و رسم اوالگوى كسانى است كه بخواهند به او تأسى كنند... دنيا به او عرضه شد،
امّا از پذيرش آن امتناع كرد. او از آن چه مبغوض خداوند است، آگاهى داشت، لذا آن را مغبوض مىشمرد... پيامبراكرمصلى الله عليه وآله
روى زمين (بدون فرش) مىنشست و غذا مىخورد و با تواضع همچون بردگان، جلوس مىكرد و با دست خويش كفش و لباسش را وصله
مىكرد و بر مركب برهنه سوار مىشد و كسى را نيز پشت سر خود سوار مىكرد. پردهاى بر در اتاقش بود كه داراى تصوير بود. به يكى از
همسرانش گفت: «آن را از جشم من پنهان كن، زيرا، وقتى به آن نظر مىكنم، به ياد دنيا و زرق و برقش مىافتم». او با تمام قلب از دنيا
اعراض كرد و ياد آن را در وجودش ميراند».
مسلماً، حضرت علىعليهالسلام كه ديگران را به الگوگيرى از پيامبرصلى الله عليه وآله دعوت مىكند، خود، بيشتر و بهتر و قبل از ديگران از
پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله الگو مىپذيرد و در سادهزيستى و ساير امور او را اسوه خود قرار مىدهد و بزرگترين مانع تحقق عدالت
اجتماعى - كه خود دوستى و مال دوستى و نفس دوستى و راحتطلبى است - را از بين مىبرد و از خود وجودى مىسازد كه همگان در
مقابل عدالتش سر تعظيم فرود بياورند.
به هر حال كسب اين صفات روحى و رسيدن به اين مراحل عظيم كمال، در ابعاد مختلف، از جمله علم و عمل، بدون پيروى از پيامبراكرم
صلى الله عليه وآله ممكن نبود. خود حضرت، به اين نكته، با صراحت اعتراف كرده است. حديث ذيل - كه در كافى و تهذيب آمده و اعلميت و
افقهيت و درايت او را مىرساند - يكى از اين اعترافها است. خلاصه حديث چنين است:
عمر بن خطاب شنيد كه جوانى عليه مادرش دست به دعا برداشته و از خداوند مىخواهد تا ميان او و مادرش حكم كند. علت را جويا شد.
جوان گفت: «او مرا حمل كرد و زاييد و دو سال شير داد، ولى وقتى رشد كردم و نوجوان شدم، مرا طرد كرده و مىگويد، بچه او نيستم».
عمر، مادر را احضار كرد. او با چهار برادرش و چهل نفر سوگند خورنده آمد و گفت: «اين پسر، ظالم است و مىخواهد با چنين اتهامى، مرا
كه هنوز حتى پرده بكارتم پاره نشده، به افتضاح بكشاند». شاهدان نيز او را تأييد كردند، ولى جوان باز دوباره حرف خود را تكرار كرد و زن نير
بر حرف خود اصرار كرد.
عمر، دستور داد، پسر را به زندان ببرند. در راه، به حضرت علىعليهالسلام برخوردند. جوان، فرياد زد: «اى پسر عموى رسول خدا! من پسر
مظلومى هستم». و داستان را تكرار كرد. حضرت فرمود: «او را نزد عمر برگردانيد». چون عمر به كارگزاران خود گفته بود، هيچگاه از على
عليهالسلام نافرمانى نكنيد، آنان جوان را برگرداندند. حضرت علىعليهالسلام نيز آمد.. زن را خواست. زن حرفهاى خود را تكرار كرد.
حضرت، رو به عمر كرد و گفت: «آيا اجازه مىدهى تا در ميان آنان قضاوت كنم؟». عمر گفت: «سبحان اللَّه! چگونه اجازه ندهم در حالى كه
خودم از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شنيدهام كه [بارها] مىفرمود: «أعلمكم عليُّ بن أبي طالب؟».
حضرت از زن، شاهد خواست. چهل نفر سوگند خورنده آمدند. حضرت علىعليهالسلام فرمود: «امروز قضاوتى مىكنم كه خداوند راضى
باشد. اين قضاوت را دوست من، رسول خدا به من آموخت». سپس حضرت رو به زن كرد و فرمود: «آيا ولىّ و سرپرست دارى؟». گفت: «
بله، چهار برادرم هستند». حضرت به آنان فرمود: «آيا تصميم من درباره شما و خواهرتان نافذ است؟». گفتند: «آرى». حضرت فرمود: «من،
اين زن را به چهار صد درهم كه از مال خودم پرداخت مىكنم، به عقد اين جوان درآوردم». و فوراً چهار صد درهم را به پسر دارد و گفت: «او،
همسر توست و بايد با او آميزش كنى». پسر به پا خاست. زن كه چنين ديد، فريادش بلند شد كه ازدواج با فرزند حرام است و اين فرزند
من است و برادرانم مرا فريب دادند و... {P . بحارالانوار، ج 40، صص 304 - 306. P}
در اين جريان، حضرت علىعليهالسلام صراحتاً، قضاوت خود را برخاسته از آموزشهاى رسولاكرمصلى الله عليه وآله به او مىداند و در
برخى قضايا، به اشاره، دانشهاى خود را به آن حضرت مستند مىكند و مثلاً مىفرمايد: «ما كَذِبْتُ و لاكُذِبْتُ». كه جمله دوم اشاره به اين
دارد كه اين گونه قضاوت را از پيامبراكرمصلى الله عليه وآله نقل مىكند و او به من دروغ نگفته است.
اين كلمه و مشابه آن، در كتابهاى حديثى، از حضرت علىعليهالسلام زياد نقل شده است. در جلد چهلم بحارالانوار - كه مقدارى از
داوريهاى حضرت را در امور مشكل كه خلفاى سهگانه در حل آن مانده بودند، نقل كرده - كلمه «ما كَذبت و لا كُذبت» در موارد متعددى به
چشم مىخورد. از جمله در مورد بردهاى كه مولاى خود را كشته بود، و وقتى پرسيده شد: «چرا چنين كردى؟». گفت: «او بر من غالب شد
و عمل شنيعى با من انجام داد». حضرت به اولياى مقتول فرمود: «تا سه روز پس از دفن او بيايند». فرمود: «قبر مقتول را بشكافيد». ديدند
كه كفن موجود است، ولى جسد ميت نيست. حضرت تكبير گفت و فرمود:واللَّه! ما كذبت و لا كذبتُ! سمعت رسول اللَّهصلى الله عليه وآله
يقول: «مَنْ يعمل من أُمّتى عملَ قوم لوط ثم يموت على ذالك فهو مؤجل إلى أنْ يوضعَ في لحده. فإذا وضع فيه لمْ يمكثْ أكثر من ثلاث
حتى تقذفه الأرضُ إلى جملةِ قوم لوط المهلكين، فيحشر معهم». {P . بحارالانوار، ج 40، صص 230 - 231. P}
سوگند به خدا! دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشده است! از پيامبراكرمصلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: «هر كس از امت من،
عمل قوم لوط را انجام دهد و بر آن بميرد، به او تا هنگام گذاشته شدن در لحد، فرصت داده مىشود. هنگامى كه در لحد گذاشته شد،
بيش از سه روز در آن جا نمىماند؛ زيرا، زمين او را در زمره هلاك شدگان قوم لوط قرار مىدهد و با آنان محشور مىشود».
اگر اين دو داورى كه از حضرت علىعليهالسلام نقل شد - كه در هر دو - حضرت، از راههاى غير عادى داورى كردهاند - توجّه شود و از طرف
ديگر به اين فرموده پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله كه «إنّما أقضى بينكم بالبينات و الْاَيمان...» من تنها، با{P . كافى، ج 8، ص 414، ح 1.
P}
بيّنهها (شاهدهاى عادل) و سوگندها، در ميان شما قضاوت مىكنم» توجّه شود، روشن مىشود كه چنين مواردى، بعينه، در زمان
پيامبراكرمصلى الله عليه وآله اتفاق نيفتاده تا پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله حكم كند و حضرت علىعليهالسلام فرابگيرد، بلكه
پيامبراكرمصلى الله عليه وآله به حضرت علىعليهالسلام كلّيّاتى را آموخته و او از آنها راه حل اين جزئيات فراوان را فهميده است.
در برخى از كلمات حضرت علىعليهالسلام آمده است كه «او، هزار باب علم به من آموخت كه از هر باب علم، هزار باب ديگر از علم براى
من باز شد».
در بحث ژنتيك، اين مسأله به گونه روشنتر، قابل بحث و بررسى است و در حد امكان، در آن جا، به اين قسمت خواهيم پرداخت.
2 .عوامل وراثتى و ژنتيكى
يكى از امور بديهى و غير قابل انكار، تأثير ژن در انتقال صفات گوناگون از والدين به فرزندان است. در جاى خود گفته شده كه هر سلول
انسان، داراى چهل و شش كروموزوم (به صورت بيست و سه جفت) است كه بيست و دو جفت از آنها در زن و مرد مشابهاند و فقط يك
جفت از آنها ميان زن و مرد متفاوتند كه به آنها كروموزمهاى جنسى مىگويند.
باز روشن است كه در واقع، كار انتقال وراثتى را مولكول D.N.A برعهده دارد و اطلاعات ژنتيكى به صورت رمزهايى كه به آنها «كرون» مى
گويند در درون مولكول D.N.A ذخيره مىشود.
و با توجّه به اين رمز مىتوان از روى آن رونويسى كرد. امروزه، علم ژنتيك، ادعا مىكند كه اگر يك سلول از يك موجود زنده را شناخت،
مىتواند با تكثير آن، همانند آن موجود زنده را بسازد.
به هر حال، انتقال برخى صفات جسمى، از راه ژنتيك، جزء مسلمات است و كسى در آن شك و شبههاى ندارد.
عمل ژنتيك درباره صفات جسمى و انتقال آنها و تعيين خالص از ناخالص و سعى در يافتن ژن برتر، فعاليتهاى گستردهاى كرده است، امّا
درباره صفات روحى و معنوى و امكان انتقال آنها و تعيين ژن برتر، فعاليتى نكرده است، مگر در مورد برخى امراض روحى، نظير سايكوز از
نصوصى دينى به خوبى آشكار مىشود كه صفتهاى روحى و روانى نيز قابل وراثت و انتقال است. گفتار علىعليهالسلام خطاب به محمّد
حنفيه حكايت از اين امر دارد كه حضرت علىعليهالسلام ترس محمّد حنفيه در جنگ را به مادرش نسبت مىدهد و مىفرمايد: «أدركك
عرق من أمك». {P . بحارالانوار، ج 12، ص 98 (به نقل از شرح نهجالبلاغة ابن أبيالحديد). P}
نيز حضرت علىعليهالسلام پس از رحلت فاطمهعليهماالسلام، در انتخاب همسر شجاعت طايفه او را در نظر مىگيرد؛ چون مىخواهد از
اين راه، شجاعت را به فرزندان، منتقل كند.
به هر حال، به نظر مىرسد روايتهاى طينت كه در آغاز جلد دوم كافى ذكر شده و فكر افراد زيادى را به خود مشغول كرده و گروهى، آنها را از
روايتهاى مشكل و غير قابل تفسير دانستهاند و گروهى از آنها استشمام جبريت كردهاند، مربوط به ژنتيك است و درصدد بيان اين نكته
است كه اساساً، كُد سازنده انبيا و ائمه، برتر و والاتر از كدى است كه مؤمنان از آن ساخته شدهاند.
بحث احاديث طينت، بحث مفصلى است كه فرصت لازم خودش را مىطلبد، ولى در اين جا، فقط به اين نكته اشاره مىكنيم كه اصرار
شيعه بر اين كه پدران انبيا و ائمه تا حضرتآدمعليهالسلام، هيچ كدام مشرك نبودهاند و هيچ كدام ناپاك نبودهاند و....
«الم تنجسّك الجاهلية بأنجاسها» بيانكننده همين مطلب است. {P . زيارت وارث، بحارالانوار، ج 101، صص 200 - 260 - 332 - 353. P}
به هر حال، خلاصه مدعا اين است كه حضرتعلىعليهالسلام از لحاظ وراثتى و ژنتيكى نيز مزيتها و برتريهايى داشته كه هيچ يك از
انسانهاى عصرش چنين ويژگيها را نداشتهاند. اينك، به برخى از آن روايتها كه از حد تواتر نيز گذشته، اشاره مىكنيم:
1 .روايتهاى فراوانى كه پيامبراكرمصلى الله عليه وآله خودش و علىعليهالسلام را از يك نور مىداند، مانند:
الف) قال رسول اللَّهصلى الله عليه وآله: «خلقتُ أنا و عليٌّ من نور واحد». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 34، ح 33. P}
ب) «إنَّ اللَّه، تبارك و تعالى، خلقني و عليَّاً من نورٍ واحد قبل أنْ خلق الخلقَ... لفما خلق اللَّه آدم قذف بنا في صلبه و استقررتُ أنا في
جنبه الأيمن و عليّ في الأيسر». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 10، ج 12، و ص 21، ح 15. P}
خداوند، پيش از اين كه خلق را بيافريند، من و على را از نور واحد آفريد... و هنگامى كه آدم را آفريد، ما را در صلب او قرار داد. من، در جانب
راست، استقرار يافته و على، در جانب چپ.
از اين قبيل احاديث - كه تعداد آنها زياد است - معلوم مىشود كه اصل و ريشه و ژن حضرت علىعليهالسلام با ديگران متفاوت بوده و او و
پيامبراكرمصلى الله عليه وآله از يك جنس و از يك نور بودهاند. از همين روايتها استفاده مىشود كه اين نور، پيوسته از صلبى به صلبى
منتقل مىشده تا در حضرت عبدالمطلب به دو نيم تبديل شده، نيمى به حضرت عبداللَّه و نيمى در حضرت ابوطالب قرار گرفته است و از
اولى، پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله و از دومى، حضرت علىعليهالسلام به وجود آمده است:
«فلم نزل كذالك حتّى اطلعني اللَّه، تبارك و تعالى، من ظهرٍ طاهرٍ و هو عبداللَّه بن عبدالمطلب، فاستودعنى خير رحم و هي آمنة، ثم
اُطلّع اللَّه، تبارك و تعالى، عليّاً من ظهرٍ طاهرٍ و هو أبوطالب و استودعه خيرَ رحمٍ و هي فاطمة بنت اسد». {P . . P}
«... همين طور ادامه پيدا كرد [و آن نور، از صلبى به صلب ديگر منتقل مىشد] تا خداوند مرا از پشت انسان طاهرى به نام عبداللَّه پسر
عبدالمطلب خارج كرد و در بهترين رَحِم يعنى رحم آمنه به وديعت گذارد، سپس علىّ را از پشت انسان طاهرى به نام ابوطالب خارج كرد و
آن را در بهترين رَحِم يعنى رحم فاطمه بنت اسد به وديعت نهاد».
ج) روايتهايى كه آنان را از يك درخت واحد مىداند، مانند:
«يا على! خلق الناس من شجرٍ شتى و خلقتُ أنا و أنت من شجرةٍ واحدةٍ، أنا أصلها و أنت فرعها؛» {P . بحارالانوار، ج 35، ص 25، ح 20.
P}
«اى على! مردم، از درختهاى گوناگون خلق شدهاند و من و تو از يك درخت. من، اصل آن هستم و تو فرع آن».
د) روايتهايى كه انان را از يك طين مىداند، مانند:
«خلقتُ أنا و أنت من طينة واحدةً» «من و تو از گِل واحدى خلق شدهايم». {P . بحارالانوار، ج 35، ص 25، ح 21. P}
ه) روايتهايى كه آفرينش پيامبران - اعم از قلب و بدنشان - را از طينت عليين مىداند، مانند:
«إنَّ اللَّه، عزّ و جلّ، خلقَ النبينَ من طينةِ العليين قلوبَهم و أبدانَهم». {P . كافى، ج 2، ص 2، ح 1. P}
به نظر مىرسد اين روايتها همه بيانكننده يك حقيقت است و آن اين كه ژن انبيا و اوصيا، ژن خاصى است كه بر ژنهاى ديگران برتر است.
نكته ديگرى كه اين روايتها وروايتهاى مشابه و متعدد، بر آن دلالت دارند، اين است كه اين طينت، نور يا ژن، در طى نسلهاى طولانى و نقل
و انتقالات گوناگون، ثابت مانده است و به همين جهت اين روايتها، اصرار داشته كه آن نور واحد پيوسته ثابت مانده تا در حضرت عبدالمطلب
به دو نيم تقسيم شده و به عبداللَّه و ابوطالبعليهمالسلام منتقل شده است.
باز از اين روايتها روشن مىشود كه امور ژنتيكى يا امورى كه مربوط به نور طينت و امثال آن است، تنها منحصر به امور جسمانى و صفات
بدنى نيست، بلكه ويژگيهاى روحى و اعتقادى و عملى، مانند ايمان و عدالت و تقوا را نيز شامل مىشود؛ زيرا،
الف) از يك طرف، اصرار دارد كه نكاح آنان، سفاح و زنا نبوده است و اين، نشان مىدهد كه آن طينت و ژن به گونهاى است كه در صورت زنا،
آن ويژگى از بين مىرود و به طور كامل منتقل نمىشود.
ب) روايات اصرار دارد كه پدران انبيا مشرك نبودهاند و اين، نشان مىدهد كه آن ويژگى، با شرك يكى از پدران قابل انتقال نيست، بنابراين
آن ويژگى، ويژگى خاص و معنوى است كه ظرف آن پيوسته ايمان است.
ج) روايتهاى طينت، در ابتداى جلد دوم كافى صراحت دارند كه ايمان و كفر، حقپذيرى و حقناپذيرى نيز به طينت برمىگردد.
3 .نيت و عزم و اراده حضرت علىعليهالسلام
آيا عوامل مؤثر بر يك موجود زنده - و از جمله انسان - در انحصار مسايل ژنتيك - است - كما اين كه برخى از دانشمندان مغرب زمين گفته
اند و نقش تربيت و محيط را هيچ انگاشتهاند و زبان حال عمومى آنان اين است كه:
عاقبت گرگزاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
يا تنها عامل مؤثر بر يك موجود زنده، تربيت و محيط است - همان طور كه برخى ديگر گفتهاند و نقش توارث و ژنتيك را هيچ دانستهاند و
حتى گفتهاند: «دَه كودك، از هر نسل و هر نژادى كه خواستيد، انتخاب كنيد و به ما بدهيد، ما از آنان، هر آن چه كه خواستيد، تربيت مى
كنيم: پزشك؛ مهندس؛ دزد؛ جنايتكار؛ فداكار؛...».
و يا نظر دانشمندانى درست است كه با دو چشم تيز تمامى جوانب موجودات زنده را مورد دقت قرار دادهاند و عوامل مؤثر بر هر موجود زنده
را، مجموعه عوامل محيطى و ژنتيكى دانستهاند؟
روش است كه ديدگاه اين گروه سوم، كاملتر و قابل قبولتر از دو ديدگاه نخست است، ولى اشكالى كه به هر سه ديدگاه وارد است، اين
است كه طبق هر سه ديدگاه، انسان، همانند ساير موجودات زنده، موجودى مجبور است، حال يا توارث، آن جبر را براى او به وجود آورده
است و او نمىتواند با آن مخالفت كند و يا محيط و شرايط او را مقهور خود ساختهاند و بايد ان گونه كه محيط و شرايط براى او پيشبينى
كردهاند، مشى كند و يا مجبور و مقهور محيط و توارث است، ولى از اين نكته غافل شدهاند كه انسان، موجودى زنده و اختياردار است و
همين اختياردار بودن، وجه تمايز او از ساير موجودات زنده است و با همين اختيارات است كه تصميم مىگيرد تا در برابر شرايط محيطى يا
توارثى بايستد و برخلاف رودخانه جارى شده، شنا كند و صفحات تابان و روشنى را در زندگى خوند نمايان سازد.
بالاخره، بسيارى از دانشمندان، در برابر اشكال جبر سر تسليم فرود آوردهان دو خود را مجبور و مقهور ژنتيك و محيط دانستهاند، ولى
اساساً شخصيتهاى برجسته و انقلابيان و اصلاحگران واقعى و تمام كسانى كه نام نيك از آنان در تاريخ، بر جاى مانده، كسانى هستند كه
به همه شرايط و جوهاى ساخته شده، پشت پا زدند و به فكرِ جهانى، آن چنان كه خود مىخواستند افتادند و بر فكر جبرى اين زمانى، كه
ناشى از توارث و محيط است، خط بطلان كشيدهاند.
حضرت علىعليهالسلام نمونه كامل و قابل دقتى است كه نشان مىدهد انسان مىتواند با اراده خود، رنگ محيطى را بپذيرد يا نپذيرد؛
زيرا، او مىتوانست هنگامى كه پيامبراكرمصلى الله عليه وآله به تربيت او همت گمارد، تربيت را در يك يا چند بُعد نپذيرد، همچنان كه
برخى همسران پيامبران اكرمصلى الله عليه وآله يا غلامان و كنيزان او كه از دوران كودكى و قبل از بلوغ در خانه آن حضرت بودند. {P .
اسدالغابة، ج 1، ص 294، ج 260، ص 350، ج 7، ص 186. P}
تربيتها و آموزش را در يك بُعد يا در چندين بعد نپذيرفتند به گونهاى كه زيد بن حارثه نتوانست تندخويى خود را علاج كند و زينب بنتجحش
را علىرغم اصرار پيامبراكرمصلى الله عليه وآله طلاق داد. و برخى ديگر نتوانستند، مقامطلبى را{P . ر. ك: تفاسير شيعه و سنى، در ذيل
آيه سى و هفت از سوره احزاب. P} دور كنند و... ولى علىعليهالسلام شاگرد ويژهاى بود كه با اختيار خود و عزم و اراده آهنين خود،
تمامى خوبيها را به نحو احسن فراگرفت و از محيط تربيتىِ صحيحِ ايجاد شده، بهترين بهرهها را برد و خود را شخصى خالى از هرگونه صفت
ناپسند و دارنده مجموعه عظيمى از صفات پسنديده قرار داد، به گونهاى كه هيچگاه، هيچ محيطى نتوانست بر او اثر گذارد و او را از راه
درستش باز دارد.
احمد عابديني